تبلیغات
مدرسه مهاجر - داستان (خوا ) استثنا
 
استفاده از مطالب این وبلاگ با صلوات بر محمد و آل محمد "ص"بلا مانع است

داستان (خوا ) استثنا

نوشته شده توسط :محمد مهدی مهاجری آزاد
سه شنبه 19 اسفند 1393-06:30 ب.ظ

یکی بود یکی نبود . تو شهرک الفبا که همه آرام و بیصدا مشغول استراحت بودند .

(خـ غیر آخر و ا غیر اول) داشتند با هم نقشه‌ای می‌کشیدند که چطوری به جنگل بروند .

در همین هنگام (و) کوچولو از راه رسید و گفت: من هم با خودتون می برید؟

(خـ غیر آخر و ا غیر اول) تعجب کردند و به او گفتند : تو از کجا فهمیدی ؟

( و) کوچولو گفت : خوب دیگه یا منو می برید یا به (آ – خ) می گویم .

هردو به هم نگاه کردندوگفتند : باشه تو را می بریم.به شرطی که به کسی نگی ها.

(و) قبول کرد، هر سه حرکت کردند .دربین راه (و)کوچولو جا می موند

(خـ - ا)  عصبانی شدند .( خـ )دلش به حال او سوخت و گفت :بیا بغلم ،

خیلی داری غر می زنی شرط مون یادت نره .

(و) گفت : از حالابه بعد من هیچ حرفی نمی زنم ، قول می دهم.

(خـ  ا) او را بغل کردند و به راه افتادند . در جنگل حیوان های ترسناکی بودند

که آن ها را می ترساندند . آن ها از ترس فرار کردند و به شهرک الفبا برگشتند .

 (خـ) می خواست (و) کوچولو را از خود جدا کند اما او پایین نیامد و هیچ

حرفی هم نمی زد .همه ناراحت بودند که چی شده .

فقط (خـ غیر آخر و ا غیر اول ) می فهمیدند که درد او از روی ترس بوده ، کسی از ماجرای آن روز آن ها خبر دار نشد .

اما از آن روز تا حالا هر سه با هم هستند که نوشته می شوند :





 (خوا) و خوانده می شوند (خا)



منبع:غریب اشنا معلم






نظرات() 


How can you heal an Achilles tendonitis fast?
یکشنبه 15 مرداد 1396 07:18 ب.ظ
Hi! I've been following your website for a long time now and finally
got the courage to go ahead and give you a shout out from Huffman Tx!
Just wanted to say keep up the great work!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ:



آرشیو:


آخرین پستها:


پیوندهای روزانه:


نویسندگان:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox